سه شنبه 5 شهریور ماه سال 1387
فقط خودت ..

این روزا تنها قول بین ما ، قول چشمامونه و
من فقط خوب میبینم و
دیدن رو  خیلی دوست دارم
و هی تو رو دیدن رو هی بیشتر ..
.
نزدیکتر که بیای چشمات سُر می خورن و
توی ماهیچه های متورم توی قلبم جا خوش میکنن و
هی تو حرف بزن و هی حرف بزن ... و
.
رویاهام رو می ذارم زیر بالشم و هی فقط خواب می بینم و خواب و

نگرانم که یهو بیدار بشم بی رویا و
من چطوری نذارم اشکات تا پایین تر از لبام نرسه که شور نشه بوسه هام و تلخ نشه صدام و که ..
.
هیچی دیگه ،
میخوام هی فقط جز خودت از خدا

...

شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
وقتی حقیقت وارد قلب می شود  ..

" نوار قلب ، عکس و اکو چیزیو نشون نمیده . قلب شما سالم سالمه "

اینها رو دکتر متخصص قلب گفته بود .

.

اما حالا هر روز بیشتر از قبل درد داره / م . هر روز بیشتر از قبل حرف داره / م .

نوار قلب ، عکس و اکو حرفهای تلمبارشده ای که سالها روی قلبش /م  سنگینی میکنه و نشون نمی ده.  

.

و من هنوز نمی دانم ، شاید بتوان نوشت ، آنچه را که نمی توان گفت !

..

یکشنبه 20 مرداد ماه سال 1387
...

زندگی من بی هیچ کم و بیشی این گونه است :

شانه هایی به نرمی چرخیده در حرکتی برای جا خالی دادن .

..

شنبه 19 مرداد ماه سال 1387
خوب نیست ..

تو تنها کسی هستی که می شناسم ، با همه مشکلاتی که داری ، همیشه شادی و شادی را به من می بخشی . می دانم به من عشق می ورزی اما پنهان می کنی و نمیدانی که میدانم. و من به شادی حضورت ، عشق و بودنت نیازمندم و میدانم که نمیدانی .

میشود با هم بود ، به راحتی یک دیوانگی ، اما در راه پیوند قدم نمی گذارم به سختی لمس تپشهای قلبم قبل از شنیدن «‌ خوب نیست »‌

دیگر چه می توانم کرد ؟ وقتی تقدیر اینچنین است .

تو اما باز می توانی روی دیوار من خاطره بنویسی !  

..

شنبه 12 مرداد ماه سال 1387
فرار

پر از حرف و لبریز تمنا می خوابانم بیداری ام را . بار اولم نیست و می دانم بار آخرم نخواهد بود.
اما خوابهای آرامش ، دل و دستم را به علاقه دعوت نمیکند . این را گودی زیر چشمانم گواهی میدهد .

 


سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
رقص دیوانگی

عقل را دوست ندارم ، او خیلی از مرگ تقلید می کند . دیوانگی را ترجیح می دهم .
منظورم از دیوانگی ، نقصی نیست که راهی تیمارستانم می کند . شوقی است که مرا به رقص وا میدارد .

 

 

سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387
پرسشی دست و پا گیر !

دچار یعنی عاشق ؟؟

 

درست ۱۴ ماهِ که جا خوش کردی تو سرم . نه بیرون می ری و نه می افتی به قلبم .
به فکرت دچارم بی آنکه عاشقت باشم !

 

 

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387
تلخ و شیرین

فنجان و تا نیمه آب می کنم . یک پیمانه ، دو پیمانه ، سه پیمانه قهوه . دو دور ، سه ، پنج یا دوازده دور . گرداب و سر می کشم . داغ و تلخ به استقبال هوشیاری می روم تا که آماده کنم خود را با لبخندی شیرین برای صبحگاهت.  

- سلام عزیزم .. صبح به خیر
- ..

 

 

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387
من آیا می توانم .. ؟
نمی دانم آیا ما هرگز یکدیگر را شناخته ایم ؟
هرگز از اعماق وجود یکدیگر آگاهی داریم ؟
آگاهی از  آنچه رنجمان می دهد و آنچه دلیل بد خلقیها و فریادهایمان می شود .
فریادهای فرو خفته ای که جایی برای خالی شدن پیدا نمی کنند . یک عمر در سینه می مانند و سپس بی صدا محو و خاموش می شوند و کسی هرگز پی نمی برد که آنها چه بودند و با ما چه کردند ؟

من آیا می توانم جوابی برای آن بیابم ؟؟

 

یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
و که می داند

انسانهای دیگرگون شده با زمان و عشق هایشان .
انسانهای جا مانده از زمان و عشق هایشان .
انسانهای پیش افتاده از زمان و عشق هایشان
انسانهای ...
و که می داند کدام راه از این هزار راه تو در تو ختم به افسوس نیست .

 

 

ته نوشت : پنج روز تعطیل ۵ کتاب (رمان) .
- چه کسی باور می کند
- خط تیره آیلین
- آبی تر از گناه
- شبهای چهارشنبه
- ابله محله